دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس دارم از لطف ازل جنت فردوس طمعگر چه…
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروزکه خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی…
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس دارم از لطف ازل جنت فردوس طمعگر چه…
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروزکه خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی…