فهرست بستن

مشاعره با حرف «ض»

ضامن شده ام بهر نجات همه کس

برمن بنویس سیئات همه کس

 

ضایع مکن این دم ار دلت سودا نیست

کین باقی عمر را بقا پیدا نیست

 

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی

جان سلمان را حیات جاودانی می دهد

 

ضرورت است که پیش تو پنجه نگشایم

مرا که قوت بازوی زورمند تو نیست

 

ضرورت است که عهد وفا به سر برمت

و گر جفا به سر آید هزارچندینم

 

ضرورت است که نیکی کند کسی که شناخت

که نیکی وبدی از خلق داستان ماند

 

ضعف پیری فکند بی جگران را از پای

دل چو افتاد قوی ،پشت دو تا شمشیر است

 

ضعف طالع برده از من قوت تدبیر را

بر نتابد از خرابی خانه ام تعمیر را

 

ضعف وعجز و فقر ما دانسته یی

درد ما را هم دوا دانسته یی

 

ضعفم به جا گذاشته از خرمن وجود

کاهی که در برابر صد کوه غم بجاست

 

ضعیفان خاک و خاشاکند سیلاب حوادث را

که از شمع آتش اول در نهاد ریسمان گیرد

 

ضماد صبر همی کن بر این دل مجروح

طلای اشک همی کش بر این رخ چو زریر

 

ضمیر مخزن دل پر کن از کلام حکیم

که در پند به از گنج لؤلؤ و یاقوت

 

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند

شکنجه ای است فقیران بی بضاعت را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.