فهرست بستن

مشاعره با حرف «ر»

رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت

اشکم به زبان حال با خلق بگفت

 

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

 

راه حق را کی توان پیمود با بار تعلق

کاین سفر،ره توشه ای غیر از سبکباری ندارد

 

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

 

راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان

خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

 

راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت

شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 

رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی

نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟

 

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت

 

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار

گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

 

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

 

رسید باد صبا غنچه در هواداری

ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

 

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

 

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

 

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

 

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

 

رفتی و رفتن تو داغی نهاد بر دل

از کاروان چه مانده جز آتشی به منزل

 

رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب

قرین آتش هجران و هم قران فراق

 

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

 

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

 

رقصیدن سرو و حالت گل

بی صوت هزار خوش نباشد

 

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

 

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 

رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ

که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم

 

رموز مصلحت ملک خسروان دانند

گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

 

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

 

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

 

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

 

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

 

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری

همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

 

رنگ همه خام وچنان پیچ و تاب

منتظرم تا چه برآید ز آب؟

 

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

 

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

 

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

 

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهُ خود را به گمانی که شب است

 

روز محشر که سر از خاک لحد برداریم

نام نیکوی تو نقش است به پیشانی ما

 

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.