فهرست بستن

مشاعره با حرف «ج»

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

 

جامه رنگین ما آز وهواست

هر چه بر ما می رسد از آز ماست

 

جامی بده که باز به شادی روی شاه

پیرانه سر هوای جوانیست در سرم

 

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست

ناله ای از ضعف اگر بر لب نیاید چون کنم

 

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

 

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

 

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

 

جان خوش است اما نمی خواهم که جان گویم تورا

خواهم از جان خوش تری باشد که آن گویم تو را

 

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

 

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

 

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

 

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

 

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیست

کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

 

جانم به لب رسیده و چشمم به راه دوست

با مرگ وانتظار عجب در کشاکشم

 

جانی دگر نماند که سوزم زدیدنت

رخساره در نقاب ز بهر چه می کنی

 

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

 

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

 

جایی که یار ما به شکرخنده دم زند

ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند

 

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

 

جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست

که تیر غمزه او هر چه کرد پنهان کرد

 

جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

 

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

 

جز باده لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد

 

جز حادثه هرگز طلبم کس نکند

یک پرسش گرم جز تبم کس نکند

 

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

 

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

 

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

 

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید ؟

جز نور پخش کردن خود از قمر چه آید

 

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

 

جسم همه اشک گشت و چشمم بگریست

در عشق تو بی جسم همی باید زیست

 

جفا وجور تو عمری بدین امید کشیدم

که بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم

 

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

 

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

 

جلوه پیران کم از خوبان گل رخسار نیست

شاخه پر برف کم از شاخه پر بار نیست

 

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

 

جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا

سایه‌اندازد همای چتر گردون سای تو

 

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

 

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.