فهرست بستن

مشاعره با حرف «ب»

با آن که دلم از غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

 

با اهل خرد باش که اصل تن تو

گردی و نسیمی و غباری و دمی است

 

با بدان کم نشین که صحبت بد

گرچه پاکی تو را پلید کند

 

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

 

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

 

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

 

با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم

وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی

 

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

 

با چه واژه ای حمد وثنا ی او کنم

در لحظات بی کسی شکر عطای او کنم

 

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

 

با دل پاک مرا جامه ناپاک رواست

بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت

 

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

 

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

 

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

 

با دوستان خور آنچه تو را هست در جهان

بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند

 

با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن

 

با ز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه وچه عزا و چه ماتم است

 

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

 

با سرو قدی تازه تر از خرمن گل

از دست منه جام می و دامن گل

 

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست

و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم

 

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

 

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

 

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

 

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

 

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

 

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

 

باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست

که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی

 

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم

از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو

 

با همه کس بیان کنم قصه بی وفاییت

تا نکند کسی دگر میل به آشناییت

 

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

 

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد

 

با یار شکرلب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد

 

با گوش دگر شنو به غوغای سکوت

کز مرغ شب آواز دعا می آید

 

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید

 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

با من بزبان حال می گفت سبو

من چو تو بدم تو نیز چون من باشی

 

با نان جوین خویش حقا که به است

کالوده و پالوده هر خس بودن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.