مشاعره با حرف «گ»

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

كه خیمه سایه ابر است و بزمگه لب كشت

 

گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

 

گدای میكده‌ام لیك وقت مستی بین

كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم

 

گدای كوی تو از هشت خلد مستغنی است

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

 

گدایی در جانان به سلطنت مفروش

كسی ز سایه این در به آفتاب رود

 

گدایی در میخانه طرفه اكسیریست

گر این عمل بكنی خاك زر توانی كرد

 

گذار كن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

كه از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند

 

گذشت بر من مسكین و با رقیبان گفت

دریغ حافظ مسكین من چه جانی داد

 

گر آمدم به كوی تو چندان غریب نیست

چون من در آن دیار هزاران غریب هست

 

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر كن حلالش

 

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آن جا كه روم عاقل و فرزانه روم

 

گر از سلطان طمع كردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا كرد

 

گر امانت به سلامت ببرم باكی نیست

بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی

 

گر انگشت سلیمانی نباشد

چه خاصیت دهد نقش نگینی

 

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ

به شاهراه حقیقت گذر توانی كرد

 

گر باده خوری تو با خردمندان خور

یا با صنمی لاله رخی خندان خور

 

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده شكر كنم و از پی شكرانه روم

 

گر بدانم كه وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر كنم

 

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنیم

 

گر بر فلكم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلك را ز میان

 

گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم

 

گر بگویم كه مرا حال پریشانی نیست

رنگ رخسار خبر می دهد از سر ضمیر

 

گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب

سال‌ها بندگی صاحب دیوان كردم

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

 

گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد

همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

گر به كاشانه رندان قدمی خواهی زد

نقل شعر شكرین و می بی‌غش دارم

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر كشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر

 

گر پرتوی ز تیغت بر كان و معدن افتد

یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ كاهی

 

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست كه سری ز خدا نیست

 

گر تو خواهی كز طرقیت دم زنی

پای باید بر سر عالم زنی

 

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل

حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

 

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه كند بدگهر افتاد

 

گر جان به تن ببینی مشغول كار او شو

هر قبله‌ای كه بینی بهتر ز خودپرستی

 

گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی

ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

 

گر چشمه زمزمی و گر آب حیات

آخر به دل خاك فرو خواهی شد

 

گر چنین جلوه كند مغبچه باده فروش

خاكروب در میخانه كنم مژگان را

 

گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم

 

گر چه از كبر سخن با من درویش نگفت

جان فدای شكرین پسته خاموشش باد

 

گر چه از كوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلك از جان و تنش

 

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در كارم

همچنان چشم گشاد از كرمش می‌دارم

 

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مكنم عیب كز او رنگ ریا می‌شویم

 

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

 

گر چه بی‌سامان نماید كار ما سهلش مبین

كاندر این كشور گدایی رشك سلطانی بود

 

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم كش

تا سحرگه ز كنار تو جوان برخیزم

 

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست

ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت

 

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشكست

لطف او بین كه به لطف از در ما بازآمد

 

گر چه خورشید فلك چشم و چراغ عالم است

روشنایی بخش چشم اوست خاك پای تو

 

گر چه دانم كه به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

 

گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

 

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

 

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی

عاشقی گفت كه تو بنده بر آن می‌داری

 

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است كه خاتم با اوست

 

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ كاران یاد باد

 

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر كنم