مشاعره با حرف «ع»

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

 

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

 

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

 

عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

 

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست

گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

 

عاشقان را بر سر خود حکم نیست

هر چه فرمان تو باشد آن کنند

 

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود

 

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

 

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

 

عافیت چشم مدار از من میخانه نشین

که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم

 

عافیت خواه خلایق باش تا از بهر خویش

در صف محشر لوای عافیت بر پا کنی

 

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

 

عاقبت خاک قدوم دگران خواهی شد

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

 

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همت او قاصر نیست

 

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

 

عاقل چو به حاصل جهان در نگرد

خشک وتر آسمان به یک جو نخرد

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

 

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

عالم چو ستم کند ستمکش ماییم

دست خوش روزگار ناخوش ماییم

 

عالم ظهور جلوه یار است و جاهلان

در جستجوی یار به عالم دویده اند

 

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار

ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی

 

عجب علمی است علم هیئت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

 

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

 

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

 

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم

که تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست

 

عدو را به کوچک نباید شمرد

که کوه کلان دیدم از سنگ خرد

 

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

 

عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست

راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو

 

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

 

عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

 

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

 

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم

بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش

 

عزت آن یابد که چون پرگار در رفتار خویش

کوهسان بر پای عهد خویش پا بر جاستی

 

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

 

عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان

روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم

 

عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است

شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است

 

عشق تو نهال حیرت آمد

وصل تو کمال حیرت آمد

 

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانی است که بر هر سر بازاری هست

 

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

 

علی ای حقیقت حق علی ای ولی مطلق

تو جمال کبریای تو حقیقت خدایی

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

 

عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است

ور به سختی گذرد نیم نفس بسیار است

 

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی

 

عمر خسرو طلب ار نفع جهان می‌خواهی

که وجودیست عطابخش کریم نفاع

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

PDFPrint

دیدگاهتان را بنویسید