مشاعره با حرف «ص»

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی‌آید

 

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا

 

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار

 

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چون است حالش

 

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

 

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

 

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

 

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

 

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

عاشقان را نبود چاره بجز مسکینی

 

صبر کن بر محنت دوران که راحت در قفاست

گرچه تا ریک است شب ،اما به صبح آبستن است

 

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

 

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

 

صحبت مردم دانا طلب ای دوست که من

هر چه دارم همه از صحبت دانا دارم

 

صحن ایران لاله زاری گر شد از خون باک نیست

بس گل و ریحان همی روید ز بستان شما

 

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

 

صحیفه ای که درآن شرح هجر یار نویسم

زگریه شسته شود گر هزار بار نویسم

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

 

صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام

چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

 

صد بار فتادست چنین هر ملکی را

آخر برسیدند به هر کام روایی

 

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که دردل بکارمت

 

صد خانه اگر به طاعت آباد کنی

به زآن بود که خاطری شاد کنی

 

صد سخن بر سر راهش کنم اندیشه ولی

چون رسم هیچ ندانم ز کدامش پرسم

 

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

 

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

 

صد نامه نوشتیم وجوابی ننوشتی

این هم که جوابی ننویسند جوابی است

 

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

گر خار بر اندیشی خرمانتوان خورد

 

صد وعدهُ امید به دل داده ام دروغ

چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش

 

صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند

کز کار خلق یک گرهُ بسته وا کند

 

صراف سخن باش و سخن بیش مگو

چیزی که نپرسند تو از پیش مگو

 

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب

دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام

 

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

 

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ

ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

 

صنع خدا نگر که به حکمت چگونه ساخت

چشمت به هفت پرده و سه آب در نظر

 

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

PDFPrint

دیدگاهتان را بنویسید