مشاعره با حرف «ح»

حاتم طایی تویی اندر سخا

رستم دستان تویی اندر نبرد

 

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

 

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

 

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم

 

حاصل عمر بجز خاطره ای بیش نبود

وانهمه در خور اندیشه و تشویش نبود

 

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم پخته شدم سوختم

 

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

 

حافظ ازباد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

حافظ خام طمع شرمی ازین قصه بدار

عملت چیست که فردوس برین می خواهی

 

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز

حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

 

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

 

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

 

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

 

حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست

ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین

 

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

 

حال متکلم از کلامش پیداست

ازکوزه همان برون تراود که در اوست

 

حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبم

تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی

 

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

 

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

 

حب دنیا هست رأس هر خطا

از خطا کی می شود ایمان عطا

 

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

 

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال

بیا و خرگه خورشید را منور کن

 

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

 

حد بگردن داری و حد می زنی

گر یکی باید زدن صد می زنی

 

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

 

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

 

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

 

حدیث مدعیان و خیال همکاران

همان حکایت زردوز و بوریاباف است

 

حسن تو همیشه در فزون باد

رویت همه ساله لاله گون باد

 

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

 

حسن زن دلجویی و آزرم اوست

زیور زن مهر وخوی گرم اوست

 

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

 

حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد

فراش باد هر ورقش را به زیر پی

 

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 

حفظ قرآن است تاجی بر سرت

گوهر معنی به از هر گوهرت

 

حقا کز این غمان برسد مژده امان

گر سالکی به عهد امانت وفا کند

 

حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت

وفای صحبت یاران و همنشینان بین

 

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسند امثال این مسائل

 

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

 

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین

 

حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس

با این لسان عذب که خامش چو سوسنم

 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

 

حیف باشد از تو ای صاحب هنر

کاندرین ویرانه ریزی بال و پر

PDFPrint

دیدگاهتان را بنویسید