مشاعره با حرف «گ»

دیدگاهی بنویسید

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت   گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد   گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم   گدای کوی تو از هشت خلد […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ک»

دیدگاهی بنویسید

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم   کار بوسه چو آب خوردن شور بخوری بیش، تشنه تر گردی   کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی   کار صواب باده پرستیست حافظا برخیز و عزم جزم به کار صواب […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ق»

دیدگاهی بنویسید

قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید   قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید   قد همه دلبران عالم پیش الف قدت چو نون باد   قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد که این […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ف»

دیدگاهی بنویسید

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان   فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب   فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم   فتاد در دل […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «غ»

دیدگاهی بنویسید

غبار آیینه دل حجاب دیدهُ ماست وگر نه شاهد ما بی نقاب می گذرد   غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب حیات جاودانش ده که حسن جاودان دارد   غبار راه طلب کیمیای بهروزیست غلام دولت آن خاک عنبرین بویم   غبار غم برود حال خوش شود حافظ تو آب دیده از این رهگذر […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ع»

دیدگاهی بنویسید

عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم   عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست   عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی   عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ظ»

دیدگاهی بنویسید

ظا هر شود که خلق چه دارند در بساط در کشوری که یوسف ما را بها کنند   ظالم بمرد و قاعده ُ زشت از او بماند عادل برفت و نام نکو ، یادگار کرد   ظالم به ظلم خویش گرفتار می شود از پیچ و تاب نیست رهایی کمند را   ظالم که کباب […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ط»

دیدگاهی بنویسید

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید همچنان درعمل معدن و کان است که بود   طالبان را مژده مطلوب آمد در کنار می کشان را کن خبر پیر مغان آمد پدید   طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف ور بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف   طاووس باغ قدسم، نی بوم […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ض»

دیدگاهی بنویسید

ضامن شده ام بهر نجات همه کس برمن بنویس سیئات همه کس   ضایع مکن این دم ار دلت سودا نیست کین باقی عمر را بقا پیدا نیست   ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی جان سلمان را حیات جاودانی می دهد   ضرورت است که پیش تو پنجه نگشایم مرا که […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ص»

دیدگاهی بنویسید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش که آب زندگیم در نظر نمی‌آید   صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است که مژده طرب از گلشن سبا آورد   صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا   صبا ز منزل جانان گذر دریغ […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ش»

دیدگاهی بنویسید

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد   شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند   شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام   شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «س»

دیدگاهی بنویسید

سحر کرشمه چشمت به خواب می دیدم زهی مراتب خوابی که به زبیداری است   سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد   سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی گفت بازآی که دیرینه این درگاهی   سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ژ»

دیدگاهی بنویسید

ژاله از روی لاله دور مکن تا نسوزد ز شعله بستان را   ژرف است محیط این جزیره خاکش سیه است وآب تیره   ژغ ژغ آن زان تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی   ژغ ژغ آن عقل ومغزت را برد صد هزارن عقل را یک نشمرد   ژیغ ژیغ تلخ […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ز»

دیدگاهی بنویسید

ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندر آن یک میم غرق است   ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش میان ماه و رخ یار من مقابله بود   ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد   ز بس که […]

خواندن بیشتر...

مشاعره با حرف «ر»

دیدگاهی بنویسید

رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت   راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود   راه حق را کی توان پیمود با بار تعلق کاین سفر،ره توشه ای غیر از سبکباری ندارد   […]

خواندن بیشتر...