مشاعره با حرف «ی»

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان كه چو گردی ز میان برخیزم

 

یا رب امان ده تا بازبیند

چشم محبان روی حبیبان

 

یا رب این آتش كه بر جان من است

سرد كن زان سان كه كردی بر خلیل

 

یا رب این بچه تركان چه دلیرند به خون

كه به تیر مژه هر لحظه شكاری گیرند

 

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

كه از او خصم به دام آمد و معشوقه به كام

 

یا رب این نوگل خندان كه سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

یا رب این كعبه مقصود تماشاگه كیست

كه مغیلان طریقش گل و نسرین من است

 

یا رب به وقت گل گنه بنده عفو كن

وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

 

یا رب به كه شاید گفت این نكته كه در عالم

رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجایی

 

یا رب سببی ساز كه یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بند ملامت

 

یا رب مگیرش ار چه دل چون كبوترم

افكند و كشت و عزت صید حرم نداشت

 

یا رب كجاست محرم رازی كه یك زمان

دل شرح آن دهد كه چه گفت و چه‌ها شنید

 

یا من نا صبور را سوی خود از وفا طلب

یا تو كه پاكدامنی ، صبر من از خدا طلب

 

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا كه فلك زین دو سه كاری بكند

 

یاد آری و دانی كه: تویی زیرك و نادان

ور یاد نداری تو سگالش كن و یادآر

 

یاد باد آن صحبت شب‌ها كه با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود

 

یاد باد آن كه به اصلاح شما می‌شد راست

نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود

 

یاد باد آن كه چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حكایت‌ها بود

 

یاد باد آن كه خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز كم است آن جا بود

 

یاد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب

آن كه او خنده مستانه زدی صهبا بود

 

یاد باد آن كه رخت شمع طرب می‌افروخت

وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

 

یاد باد آن كه ز ما وقت سفر یاد نكرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نكرد

 

یاد باد آن كه سر كوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاك درت حاصل بود

 

یاد باد آن كه صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

 

یاد باد آن كه نگارم چو كمر بربستی

در ركابش مه نو پیك جهان پیما بود

 

یاد باد آن كه نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

 

یاد باد آن كو به قصد خون ما

عهد را بشكست و پیمان نیز هم

 

یادگیر از اهل همت معنی توفیق را

اعمی روشن روان منع عصا كش می كند

 

یار با ماست چه حاجت كه زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نكنی ناشادم

 

یار دلدار من ار قلب بدین سان شكند

ببرد زود به جانداری خود پادشهش

 

یار ما چون گیرد آغاز سماع

قدسیان بر عرش دست افشان كنند

 

یار مردان خدا باش كه در كشتی نوح

هست خاكی كه به آبی نخرد طوفان را

 

یار مفروش به دنیا كه بسی سود نكرد

آن كه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

یار من باش كه زیب فلك و زینت دهر

از مه روی تو و اشك چو پروین من است

 

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیك صبا پیغامی

 

یاران همنشین همه از هم جدا شدند

ماییم و آستانه دولت پناه تو

 

یارب تو چنان كن كه پریشان نشوم

محتاج به بیگانه و خویشان نشوم

 

یارب دل پاك و جان آگاهم ده

آه شب و گریه سحرگاهم ده

 

یارب ز كمال لطف ، خاصم گردان

واقف به حقایق خواصم گردان

 

یارب مكن از لطف پریشان ما را

هرچند كه هست جرم و عصیان ما را

 

یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده

 

یوسف مصر را بگو سكه به نام خود مزن

هر پسری عزیز شد یاد پدر نمی كند

 

یك چند خواب راحت بر خود حرام گردان

در ملك بی نشانی خود را به نام گردان