مشاعره با حرف «و»

و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف

چون كمند خسرو مالك رقاب انداختی

 

و گر چنان كه در آن حضرتت نباشد بار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

 

و گر رسم فنا خواهی كه از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

 

و گر ز هستی خود بگذری یقین می دان

كه عرش و فرش و ملك زیر پا توانی كرد

 

و گر طلب كند انعامی از شما حافظ

حواله اش به لب یار دلنواز كنید

 

و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوییدش كه سلطانی گدایی همنشین دارد

 

و گر كنم طلب نیم بوسه صد افسوس

ز حقه دهنش چون شكر فروریزد

 

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان كه منزلگه سلطان دل مسكین من است

 

واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

 

واعظ مكن نصیحت شوریدگان كه ما

با خاك كوی دوست به فردوس ننگریم

 

واله و شیداست دائم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز شوق شكر و بادام دوست

 

وان گهم درداد جامی كز فروغش بر فلك

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

 

وان كه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند كرمش داد من غمگین داد

 

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شكی نماند كه صاحب نظر شوی

 

وجود ما معماییست حافظ

كه تحقیقش فسون است و فسانه

 

وجودی در همه عالم عیان است

ولی از دیده مردم نهان است

 

ور باورت نمی‌كند از بنده این حدیث

از گفته كمال دلیلی بیاورم

 

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد

 

ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی

جز بدان عارض شمعی نبود پروازم

 

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره كوكبه آصف دوران بروم

 

ور عدل بدی بكارها در گردون

كی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

 

ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد

از گلستانش به زندان مكافات بریم

 

ور نیك و بد بنده به تقدیر خداست

بر حكم خدا ملامت خلق چراست

 

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

كه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

 

ورچه بكوشی، به جهد خویش بگویی

ورچه كنی تیزفهم خویش به سوهان

 

ورغنا خواهی ز مردم پیر انصاری تو خود

قانع و رازی ز حق بر قسمت هر روزه باش

 

وز هیچ كسی نیز دو گوشم نشنود

كاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

وصال دوستان روزی ما نیست

بخوان حافظ غزل‌های فراقی

 

وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید

مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

 

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت

از دولت هجر تو كنون دور نماندست

 

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

كه در آن آینه صاحب نظران حیرانند

 

وفا و عهد نكو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر كه تو بینی ستمگری داند

 

وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم

كه در طریقت ما كافریست رنجیدن