مشاعره با حرف «هـ»

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

 

هان تا ننهیم جام می از كف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

 

هان تاسر رشته خرد گم نكنی

كانان كه مدبرند سرگردانند

 

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

 

هر آن زمین كه تو یك ره برو قدم بنهی

هزار سجده برم خاك آن زمین ترا

 

هر آن كسی كه در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز كنید

 

هر آن كه ایزدش این چهار روزی كرد

سزد كه شاد زید جاودان و غم نخورد

 

هر آن كه خاتم مدح تو كرد در انگشت

سر از دریچه رنگین برون كند زرین

 

هر آن كه راز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاك ره دانست

 

هر آن كه روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

 

هر آن كه كنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری به كمترین ثمنی

 

هر آن كو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

 

هر باد، كه از سوی بخارا به من آید

با بوی گل و مشك و نسیم سمن آید

 

هر بزرگی كه به فضل و به هنر گشت بزرگ

نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

 

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی

مشكل توان نشستن در این چنین دیاری

 

هر جا كه دلیست در غم تو

بی صبر و قرار و بی سكون باد

 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه كه یاد روی تو كردم جوان شدم

 

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

 

هر چند كان آرام دل دانم نبخشد كام دل

نقش خیالی می‌كشم فال دوامی می‌زنم

 

هر چند كه هجران ثمر وصل برآرد

دهقان جهان كاش كه این تخم نكشتی

 

هر چه جز بار غمت بر دل مسكین من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای كس كوتاه نیست

 

هر درد كه داری تو ز آز و طمع توست

دندان طمع كن كه شود درد تو درمان

 

هر دل كه ز عشق توست خالی

از حلقه وصل تو برون باد

 

هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت

كندم قصد دل ریش به آزار دگر

 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با كه گویم كه در این پرده چه‌ها می‌بینم

 

هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست

از خلوتم به خانه خمار می‌كشی

 

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین كه چه شایسته انعام افتاد

 

هر دو عالم یك فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

 

هر ذره كه در خاك زمینی بوده است

پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

 

هر راهرو كه ره به حریم درش نبرد

مسكین برید وادی و ره در حرم نداشت

 

هر سبزه كه بركنار جوئی رسته است

گویی ز لب فرشته خویی رسته است

 

هر سر موی مرا با تو هزاران كار است

ما كجاییم و ملامت گر بی‌كار كجاست

 

هر سرو كه در چمن درآید

در خدمت قامتت نگون باد

 

هر شاخ بنفشه كز زمین میروید

خالی است كه بر رخ نگاری بوده ست

 

هر شب نگرانم به یمن تا: تو برآیی

زیرا كه سهیلی و سهیل از یمن آید

 

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا كه این معما شرح و بیان ندارد

 

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

 

هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌كند ولی

گوش سخن شنو كجا دیده اعتبار كو

 

هر گه كه دل به عشق دهی خوش دمی بود

در كار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

 

هر مرغ فكر كز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

 

هر می لعل كز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

 

هر ناله و فریاد كه كردم نشنیدی

پیداست نگارا كه بلند است جنابت

 

هر ناله كه رندی به سحرگاه زند

از طاعت زاهدان سالوس به است

 

هر نقش كه دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد

 

هر نوبتم كه از نظر ای ماه بگذری

بار دوم ز بار نخستین نكوتری

 

هر وجودی در حقیقت مظهر سری شده

تا شود پیدا ز سرش علم پنهان ازل

 

هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار

كس را وقوف نیست كه انجام كار چیست

 

هر یك چندی یكی برآید كه منم

با نعمت و با سیم و زر آید كه منم

 

هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد

گلرخانش دیده نرگسدان كنند

 

هر كس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه كج باخته‌ای یعنی چه

 

هر كس سخنی از سر سودا گفتند

ز آنروی كه هست كس نمیداند گفت

 

هر كس شده در كاری سرگشته چو پرگاری

سرگشتگی جمله در كار تو می بینم

 

هر كس كه بدید چشم او گفت

كو محتسبی كه مست گیرد

 

هر كس كه دید روی تو بوسید چشم من

كاری كه كرد دیده من بی نظر نكرد

 

هر كس كه گفت خاك در دوست توتیاست

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

 

هر كسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی

 

هر كه آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید كه هشیار كجاست