مشاعره با حرف «ن»

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاكش باشد

 

نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

 

نازنینی چو تو پاكیزه دل و پاك نهاد

بهتر آن است كه با مردم بد ننشینی

 

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید كشید

این دل شوریده تا آن جعد و كاكل بایدش

 

ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

 

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست كه نیست

 

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز كرد

ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افكاران خوش است

 

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

 

ناله ام در سینه ماند و استخوانم در گلو

تا خروش خفته را از دل برآرم چاه كو

 

ناله را هر چند می خواهم كه پنهانش كنم

سینه می گوید كه من تنگ آمدم فریاد كن

 

نام حافظ رقم نیك پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

 

نام حافظ گر برآید بر زبان كلك دوست

از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

 

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

 

نام نیك ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شهر كه نامی داری

 

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود

حال من از اقبال تو فرخنده شود

 

نامم ز كارخانه عشاق محو باد

گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

 

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌كنند

 

نان آن مدخل ز بس زشتم نمود

از پی خوردن گوارشتم نبود

 

ناوك چشم تو در هر گوشه‌ای

همچو من افتاده دارد صد قتیل

 

ناوك غمزه بیار و رسن زلف كه من

جنگ‌ها با دل مجروح بلاكش دارم

 

نباشد زین زمانه بس شگفتی

اگر بر ما ببارد آذرخشا

 

نبندی زان میان طرفی كمروار

اگر خود را ببینی در میانه

 

نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

نخواهی دید روی او اگر دیدت همین باشد

طلب كن نور چشم از او كه تا بینی لقای او

 

ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آن دم هم

كه بر خاكم روان گردی به گرد دامنت گردم

 

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

 

نذر كردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میكده شادان و غزل خوان بروم

 

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی

 

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسكین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

 

نرگس همه شیوه‌های مستی

از چشم خوشت به وام دارد

 

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس كنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

 

نزدیك شد آن دم كه رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

 

نژاد و گوهر من از محیط یكرنگی است

مرا به زور چو شبنم به رنگ و بو بستند

 

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

كه روز محنت و غم رو به كوتهی آورد

 

نسیم در سر گل بشكند كلاله سنبل

چو از میان چمن بوی آن كلاله برآید

 

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

ز خاك كالبدش صد هزار لاله برآید

 

نسیم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانی

گذر به كوی فلان كن در آن زمان كه تو دانی

 

نسیم مشك تاتاری خجل كرد

شمیم زلف عنبربوی فرخ

 

نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان

كه حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

 

نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار

كه در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

 

نشان عهد و و فا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بیدل كه جای فریاد است

 

نشان موی میانش كه دل در او بستم

ز من مپرس كه خود در میان نمی‌بینم

 

نصاب حسن در حد كمال است

زكاتم ده كه مسكین و فقیرم

 

نصره الدین شاه یحیی آن كه خصم ملك را

از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی

 

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

كه مستحق كرامت گناهكارانند

 

نصیحت گوش كن جانا كه از جان دوست تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

 

نصیحت گوش كن كاین در بسی به

از آن گوهر كه در گنجینه داری

 

نصیحت كسی سودمند آیدش

كه گفتار سعدی پسند آیدش

 

نصیحتگوی رندان را كه با حكم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

 

نصیحتی كنمت بشنو و بهانه مگیر

هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

 

نصیحتی كنمت یاد گیر و در عمل آر

كه این حدیث ز پیر طریقتم یاد است