مشاعره با حرف «م»

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم

با پادشه بگوی كه روزی مقدر است

 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون كشید باید از این ورطه رخت خویش

 

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می‌كنند

 

ما با می و معشوقه از آنیم مدام

باشد كه به حشرمان چنان انگیزند

 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

 

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم

همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم

 

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

 

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

 

ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رهگذر كه بر سر كویش چرا رود

 

ما را به رندی افسانه كردند

پیران جاهل شیخان گمراه

 

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی

این بیع بود ، لطف و عطای تو كجاست

 

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر كه خمخانه خراب است

 

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند

پیمانه عمر ما است می پیمایند

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

كان شحنه در ولایت ما هیچ كاره نیست

 

ما را ولای ساقی كوثر كفایت است

دانیم از كجا طلب آبرو كنیم

 

ما را كه درد عشق و بلای خمار كشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا كند

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

با یار آشنا سخن آشنا بگو

 

ما ملك عافیت نه به لشكر گرفته‌ایم

ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم

 

ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌كشیم

بس دور شد كه گنبد چرخ این صدا شنید

 

ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ

خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن

 

ما و می و زاهدان و تقوا

تا یار سر كدام دارد

 

مائیم و می و مطرب و این كنج خراب

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

 

ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شكرانه بسوخت

 

ماجرای دل خون گشته نگویم با كس

زان كه جز تیغ غمت نیست كسی دمسازم

 

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 

مار را، هر چند بهتر پروری

چون یكی خشم آورد كیفر بری

 

مارست این جهان و جهان جوی مارگیر

از مارگیر مار برآرد همی دمار

 

مامور كم از خودی چرا باید بود

یا خدمت چون خودی چرا باید كرد

 

مانعش غلغل چنگ است و شكرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

 

ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند

دولت احمدی و معجزه سبحانی

 

ماه شعبان منه از دست قدح كاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

 

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند

یار مه روی مرا نیز به من بازرسان

 

ماه كنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است كه بدرود كنی زندان را

 

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی كه چه مشكل حالیست

 

مایه خوشدلی آن جاست كه دلدار آن جاست

می‌كنم جهد كه خود را مگر آن جا فكنم

 

مباش بی می و مطرب كه زیر طاق سپهر

بدین ترانه غم از دل به در توانی كرد

 

مباش در پی آزار و هر چه خواهی كن

كه در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

مبتلا گشتم در این بند و بلا

كوشش آن حق گزاران یاد باد

 

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

 

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

كه دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

 

مبین حقیر گدایان عشق را كاین قوم

شهان بی كمر و خسروان بی كلهند

 

مجال من همین باشد كه پنهان عشق او ورزم

كنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

 

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان

نستدن جام می از جانان گران جانی بود

 

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست

ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار كو

 

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیكنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

 

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

كه این عجوزه عروس هزار داماد است