مشاعره با حرف «ل»

لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

این نفس را از سر صدق و صفا باید زدن

 

لاله بسی تنگ و دلم تنگ نیست

بس هنرم هست ولی ننگ نیست

 

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود به امید دوا بازآمد

 

لاله پر داغ از آن شد كه نداند گلچین

خار در دیده بلبل رود از چیدن گل

 

لاله خاك شهیدان گل داغ غم توست

یا سیه خانه لیلی است به صحرا مانده است

 

لاله داغ است از فغان بلبل و گل بی خبر

آشنا رحمی نكرد اما دل بیگانه سوخت

 

لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد

شعله دیدم سركشی های توام آمد به یاد

 

لایق آن قد و بالا آفرین بایست گفت

راستی را درس از آن پیر جوان باید گرفت

 

لب از ترشح می پاك كن برای خدا

كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

 

لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده

بدین دقیقه دماغ معاشران تر كن

 

لب سرچشمه ای و طرف جویی

نم اشكی و با خود گفتگویی

 

لب لعل و خط مشكین چو آنش هست و اینش هست

بنازم دلبر خود را كه حسنش آن و این دارد

 

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 

لبت شكر به مستان داد و چشمت می به میخواران

منم كز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم

 

لبش می‌بوسم و در می‌كشم می

به آب زندگانی برده‌ام پی

 

لبم می خندد و دل در حصار سینه می گرید

ببین در برق چشمم آشكارا اشك پنهانی

 

لحظه ای بنشین و در چشم غم آلودم نگر

تا زبان اشك من گوید حكایت های دل

 

لطف حق با تو مداراها كند

چونكه از حد بگذرد رسوا كند

 

لطیفه‌ایست نهانی كه عشق از او خیزد

كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

 

لعل تو كه هست جان حافظ

دور از لب مردمان دون باد

 

لعلی از كان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابك

رویی لطیف زیبا چشمی خوش كشیده

 

لنگر حلم تو ای كشتی توفیق كجاست

كه در این بحر كرم غرق گناه آمده‌ایم

 

لیس للانسان الا ما سعی ، پندی خوش است

كاین بود عهدی همایون هم ز قرآن شما